همه می میریم، همه فراموش می شویم
نه زندگی آنقدر شیرین است و نه مرگ آنچنان
تلخ که انسان شرافتش را به نیم نانی بفروشد
دو رویـه زیـر نیش مـار خفتن
سه پشته روی شاخ مور رفتن
تن روغن زده با زحمت و زور
مـیـان لانـه ی زنـبـور رفتن
به کوه بیستون بی رهنمایی
شبانه با دو چشم کور رفتن
میان لرز و تب با جسم پر زخم
زمستان زیـر آب شـور رفـتـن
به نزد من هزاران بار خوش تر
کـه یـک جو زیـر بـار زور رفتن
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 0:35 توسط فرهاد بابایی
|
فرهاد بابایی