نه زندگی آنقدر شیرین است و نه مرگ آنچنان


تلخ که انسان شرافتش را به نیم نانی بفروشد



دو رویـه زیـر نیش مـار خفتن

سه پشته روی شاخ مور رفتن


تن روغن زده با زحمت و زور

مـیـان لانـه ی زنـبـور رفتن


به کوه بیستون بی رهنمایی

شبانه با دو چشم کور رفتن


میان لرز و تب با جسم پر زخم

زمستان زیـر آب شـور رفـتـن


به نزد من هزاران بار خوش تر

کـه یـک جو زیـر بـار زور رفتن